روزهای زندگیِ من

آمده بودم یک چیزهایی بنویسم. درست یادم نیست. به گمانم میخواستم از این چند روز غیبتم بنویسم و یا شاید از خندیدن های از ته دل امروز... شاید هم میخواستم از گرمی هوا شکایت کنم و سختی حضوری زدن راس ساعت 8.30 صبح. یا نه... به گمانم میخواستم از روز زن بگویم و شاخه های گلی که دوست داشتم هدیه میگرفتم... یا از بوی ادکلنی که این روزها آزار دهنده شده و هجوم خاطرات هر روزه اش که دیگر حالم را بهم میزند... یا شاید هم میخواستم از برنامه ی جدید کلاسها و انگیزه های جان گرفته ام بگویم و رانندگی کردن شبانه توی اتوبان...

حرف برای گفتن زیاد داشتم اما همه شان را فراموشی که نه؛ شیرینیِ آب شدنِ قند توی دلم با خود برد. آخر نمیدانید وقتی میگوید " من دوست داشتنت را باور دارم" چه لذت گرمی توی رگ هایم میجوشد و تا چه اندازه لبخند میشوم... میدانید؟ حتی اگر دوست داشتنش نصیبم نشود همین برای دنیایم کافیست که بزرگیِ علاقه و احساسم در مقیاسِ باورش اندازه شود.

پ.ن1:

پ.ن2: از پنجشنبه یک حسی توی دلم نشسته... حسی شبیه باور کردن. کسی چه میداند شاید روزی با باورهای گم شده ام آشتی کردم.

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()

امروز شش نشده کار را تعطیل کرده بودیم. رئیس خسته بود. تمام دیشب رانندگی کرده بود که صبح اول وقت شرکت باشد و به سختی خودش را تا عصر سرپا نگه داشته بود. ساعت پنج آنقدر بی قرار بودم که فرم قراردادش را از منشی گرفتم و رفتم توی اتاق و جلوی مشتری جدید گفتم میتوانم بروم رئیس؟ بعد مثل پسر بچه ها نگاهم کرده بود و گفته بود کمی بمان همه با هم میرویم. کارمندها یکی یکی خداحافظی کردند و من 45 دقیقه خیره شدم به ابرهای آسمانِ دور دستِ پشت پنجره ی اتاقم تا رئیس و مهمانهایش برگه ها را امضا کردند و برای خداحافظی باهم دست دادند.

رفتم توی اتاقش که کمک کنم زودتر وسایلش را جمع و جور کند. گفت لازم است متن قرار داد را تغییر دهیم، فردا یادم بیانداز که درباره اش صحبت کنیم. گفت که چشمهایم باز نمیشود و سر درد دارم توی کیفت قرص مسکن پیدا میشود؟ بعد من رفتم و برایش مسکن و یک لیوان آب آوردم. لیوان آبش را که سرکشید گفت راستی چندتا درخواست جدید داریم از پس ترجمه اش بر می آیی؟ نگاهش کردم یعنی که این حرف ها را بگذار برای فردا صبح. عینک آفتابی و کیف پولش را سمتش گرفتم و گفتم با این سردرد و خواب آلودگی درباره ی کار حرف زدن ضرر دارد. لبخند زد وسایلش را از دستم گرفت و از جایش بلند شد و گفت: تو مهربان ترین کارمندی هستی که رئیس بداخلاقی مثل من میتواند داشته باشد!

تمام مسیر خانه را به همین جمله ی آخرش فکر کردم. به اینکه من بی اراده گاهی مهربانی میکنم اما هیچکسی توی زندگیم نبوده که بی دریغ مهربانی اش را نشانم بدهد. به اینکه چقدر از مهربانی خودم لطمه دیده ام و اینکه همیشه از هر دست که بدهی از همان دست نمیگیری... به آدمهای قبلی که محبت هایم را دیده بودند و مهربانی هایم را لبخند زده بودند... به اینکه هیچکس اندازه ی من توی دنیا مهربانی هایش هدر نرفته است... به اینکه حالا آنقدر خسته ام از آدمها که دیگر دلم نمیخواهد کسی من را مهربان بداند...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()

باید ورزش کنم. نه فقط به خاطر تحلیل رفتن وحشتناک عضلاتم، بلکه به خاطر تپش قلبی که این روزها با کوچکترین بهانه ای -مثل یکبار غلت زدن توی رختخواب- به سراغم می آید. به خاطر پوکی استخوانی که بد غذایی دوران کودکی و نوجوانی ام احتمال وقوعش را زیادتر کرده. هرچند که یک عمر دور بودن از ورزش حتما اثرات مخرب خودش را به جا گذاشته اما نباید بیشتر از اینها تنبلی کنم. همیشه برای فرار از ورزش بهانه داشته ام. حتی دوبار باشگاه ثبت نام کردن و دیدن مربی های فیتنس هم ترقیبم نکرد. اما خب حالا قضیه کمی متفاوت شده. راستش کمی دارم نگران خودم میشوم.

امروز دقیقا شماره ی شش باشگاه مختلف را گرفتم. برنامه ی هیچکدام با زمان های خالی من جور نمیشد. یعنی آنقدر ساعت کاری من مزخرف است که غروب ها هیچ کار فوق العاده ای نمیتوانم انجام بدهم. واقعا هم انگیزه ی انجام دادن نرمش های صبحگاهی را توی خانه ندارم؛ حوصله میخواهد در حدِ بسیار!

شام که میخوردم با خودم کمی فکر کردم. دیدم بهترین راه، داشتن یک دوچرخه ی ثابت است. از همین ها که سرعت و زین متغیر دارد و ضربان قلب و مسافت را هم نمایش میدهد. حالا زیاد هم مهم نیست که صفحه نمایش رنگی داشته باشد. حدود قیمتش را نمی دانم اما گمانم با 200 تا میتوان معمولی ترینش را به شلوغی اتاق اضافه کرد!

ممم... درست است. این بهترین کاریست که میتوانم انجام دهم. حتی کنارش دوتا دمبل نیم کیلویی هم میتوانم اضافه کنم. اصلا ذوق داشتن همین ها مجبورم میکند که کمی تحرک داشته باشم. از شر حلقه ی رنگی لعنتی هم خلاص میشوم! فقط قبلش باید خوب دقت کنم و با یکی دو نفر مشورت کنم. کاربردی بودنش برایم مهم است وگرنه پولهایم را که از سر راه نیاورده ام.

از همین الان میتوانم خودم را تصور کنم که هرشب قبل از دوش  گرفتن نیم ساعت روی دوچرخه ثابت برای خودم موزیک گوش میدهم و به مقصد "هیچ کجا" رکاب میزنم. حالا توهمش را داشته باشم تا زمانی که تصمیمم را عملی میکنمزبان.

 

پ.ن: هرگونه پیشنهاد و توصیه و راهنمایی را با کمال میل پذیرا هستم!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()

فردا میتواند یک روز آرام باشد. میتوانم تمام روز توی اتاق صورتی ام بمانم و با صدای بلند موزیک پلی کنم. میتوانم برای خودم غذاهای خوش طعم بپزم و تنهایی از خوردنش لذت ببرم. میتوانم کتابهای رنگارنگ زبان و لپ تاپ و دیکشنری و گوشی عزیزم را  روی میز نهارخوری بگذارم و کنار دیدن شبکه های موزیک، به زبان خواندنم برسم. یا نه میتوانم همان اول صبح آماده شوم و راه بیوفتم تک و تنها بروم نمایشگاه کتاب و تا غروب لابلای شلوغی جمعیت و بویِ لذت بخش کتاب ها برای خودم تاب بخورم.

بله فردا میتواند بعد از یک هفته ی پر تنش روز آرامی بشود. میتوان تمام تلخی های این هفته را فراموش کرد؛ میتوان بدون بغض یک لیوان چای سبز و شیرینی کشمشی خورد.میتوان دیگر لبخندهای تلخ نزد و از زور دلتنگی بالش را بغل نگرفت. میتوان دراز کشید و خیره به سفیدی سقف آرزوهای فردا را مرور کرد... اصلا گور بابای آنهایی که بدون من مسافرت رفته اند و عکس های دسته جمعی شان را برای من ایمیل کردند و زیرش نوشته اند: "توی عکس پیداست که جایت اصلا خالی نیست"...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۱ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()

تمام روز دلم میخواست بنویسم، انگار هزار جمله ی نگفته صف کشیده منتظر بودند که انگشتهایم از اسارت رهایشان کند. تمام روز دلم میخواست حرف بزنم، با مخاطبی که آنقدر همدل باشد که مو به موی حرفهایم را بدون تلاش لمس کند و برای همراهی جمله های "مناسب" داشته باشد. اما ... تمام روز سکوت کرده بودم؛ چون کسی نبود و آنهایی هم که بودند آدمی نبودند که بتوان به عنوان مخاطب حسابشان کرد.

تنهایی آزارم میدهد. دوست های قدیمی را یک به یک دارم از دست میدهم چون محدودیت های مزخرف ریز و درشت دنیایم نمیگذارد مثل سابق همراهیشان کنم. توانی هم برای آشنا شدن با آدمهای جدید و تلاش برای ایجاد و حفظ رابطه های جدید در خودم سراغ ندارم...

توی شرکت هم تنها هستم؛ خیلی زیادتر. مجبورم فاصله ام را با بقیه حفظ کنم، شرایط اینطور ایجاب میکند. اعتماد و توجه غیر معمول رئیس هم دارد کار دستم میدهد... زمزمه های حسادت میشنوم. مخصوصا از امروز که رئیس با مرخصی هفته ی آینده ام موافقت کرد؛ آنهم درست بعد از پنج شنبه ای که تنها به من مجوز مرخصی رفتن را داده بود.

برای هفته ی آینده یک برنامه ی فوق العاده داریم؛ بعد از ماهها تلاش برای یک سفر بی نظیر برنامه ریزی کرده ایم و  اینبار جدی تر هماهنگی های لازم را انجام داده ایم. اما امروز آنقدر با تعجب ورانداز شدم که دارم تصمیم میگیرم برای بار چندم برنامه را کنسل کنم... حتی به قیمت رنجیدن دوباره ی دوستانم و از دست رفتن فرصت مسافرتی که چند ماه است صابونش را به تنم میمالم. آخر من از نگاههای پر از حسادت و لبخندهای پر از کینه هراس دارم و از دشمنی های پنهانی میترسم.

ذهنم حوصله ی فکر کردن به این مسئله را ندارد. کلی کار برای انجام دادن دارم: باز کردن کوله ی سفر که از دیشب یک گوشه افتاده؛ اتو کردن لباس های فردا و آماده کردن لکچر با موضوع نمیدانم چه و یک دوش گرفتن ضروری و مطالعه ی آخر شب و لابلای اینها شام خوردن و یکی دو تماس تلفنی... اینها یعنی برای تخلیه ی حرف های توی ذهنم فرصت زیادی ندارم. اینها یعنی دلم میخواهد بنویسم و هزار اما...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/٩ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()

خسته ام... خیلی زیاد. این همه بیرون بودن از خانه برای من مناسب نیست. نه که تنبل باشم،نه... فقط تنم یاری نمیکند؛ کم می آورم. با همه ی قرص های ویتامین ای و زینک پلاس و کلسیوم و آهنی که میخورم باز هم کم می آورم.

میخواستم امشب زودتر برگردم. از ظهر دلم برای اتاقم تنگ شده بود؛ عجیب خسته بودم، میخواستم برگردم و با خیال راحت بخوابم؛ اما نشد. حالا آنقدر خسته ام که ولو شده ام روی تخت و نای هیچ کاری ندارم. غر نمیزنم اما واقعا دلیل این همه ضعف را نمیدانم.

دلم میخواهد شبها سرحال تر باشم؛ به کارهایم برسم و از خانه بودنم لذت ببرم. دلم میخواهد تنم اینهمه خسته نباشد، چشمهایم قرمز نشود و فشارم پایین نیوفتد.

بدی اش این است که هر شب خستگی کار توی تنم میماند؛ دلم کسی را میخواهد که بعد از کار دستهایم را بگیرد و با گرمی لبخندش خستگی هایم را از بین ببرد... دلم میخواهد صدایی باشد که شنیدنش بعد از آنهمه هیاهوی هر روزه آرامم کند... دلم میخواهد...

خسته ام....

پ.ن1: چقدر خوب که آخر این هفته تعطیل است و من برای نوشتن حرفی جز خستگی و کار خواهم داشت.

پ.ن2: باید اضافه کنم این نوشته صدمین نوشته ی وبلاگم است!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()

بالاخره اینترنت پرسرعت گرفتم! داشتنش برای منی که تقریبا تمام وقتهای توی خانه ام را نت گردی میکنم لذت بخش است؛ آن هم بعد از مدتها سر و کله زدن با اینترنت اسف بار ایرانسل!

هفته ی پیش یک پولی از طرف شرکت به حساب من ریخته شده بود؛ کار محول شده را که انجام دادم باقیمانده اش توی حسابم ماند. بعد چهارشنبه که خواستم تحویلش بدهم، رئیس گفته بود بماند برای خودم، از حقوقم کسر میکند. من هم خوشحال شدم چون زندگیم پر از سوراخ هایی ست که برای پر کردنشان به پول نیاز دارم. اول خواستم بروم و برای خودم یک شلوار جین بخرم و تشک خوشخوابم را عوض کنم. بعد خودم را متقاعد کردم برای این دوتا تا اواسط اردیبهشت که حقوقم را میگیرم میتوان صبر کرد. و لبخند زنان رفتم و برای گرفتن وایمکس اقدام کردم.

حالا چشمهایم میسوزد؛ چون از عصر خیره شده ام به مانیتور و مقالات و موزیک های جدید دانلود میکنم. انگار نه انگار که ساعت از ده گذشته و نه لباس های هفته ی آینده را اتو کرده ام نه دوش گرفته ام نه ابروهایم را مرتب کرده ام. اگر رئیس میدانست اینقدر بی جنبه ام همان چهارشنبه پولها را از من میگرفتزبان

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٢/۱ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط عسل نظرات ()


Design By : Pichak